حکایت پادشاهی دستور داد گوسفندی را سر بریدند و آن را کباب نمودند.پادشاه به وزیر خود گفت:برو دوستان و نزدیکانت را بگو که بیایند، تا دور هم بشینیم و این گوسفند را با هم بخوریم.وزیر لباس مبدلی پوشید و به میان جمعیت شهر رفت و فریاد زد:ای مرد به فریادم برسید که خانه من آتش گرفته و دار و ندار زندگیم در حال سوختن است.تعداد اندکی از مردم حاضر شدند که همراه وزیر بروند و در خاموش کردن آتش به او کمک کنند.وقتی به خانه رسیدند، با کباب گوسفند و نوشیدنی های رنگارنگ از آنها پذیرایی شد.پادشاه از وزیر خود پرسید: چرا دوستان و نزدیکانت را دعوت نکردی!؟وزیر گفت: اینها دوستان ما هستند، کسانی که شما آنها را دوست و
خویشاوند می پنداشتید، حتی حاضر نشدند یک سطل آب هم بر رو خانه آتش گرفته ما بریزند.آری دوستان...
بیگانه اگر وفا کند، خویش من است... اشتراک شیعه و سنی...
ما را در سایت اشتراک شیعه و سنی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 10:36